۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

نشد فرصت

نشُد فرصت؟ مرا یاری کنی یا باوری، یکدم
نمی پرسی؟ چه شب ها سخت شد بی یاوری، یکدم
شکستم تار موهایم میانی دست تنهایی
فروبستی نگاهایم بسی بی باوری، یکدم
شبا را تا سحر فریاد من پرجوش می خواند
ولی زنجیرو گیتارم، چرا؟ زوراوری، یکدم
فراری نیست پاهایم گیره افتاده موهایت
شکن قفلی دلت یک چلّه* ی سوزاوری، یکدم

مراچاهم کند درگورو با اینارزوی آخر
نشد فرصت مرایاری کنی یا باوری، یکدم

بامیان
28/اسد/1389
ـــــــــــــــــــــــــ
* چلّه: زمستان؛ چهل روز از زمستان که نهایت سردی و سرما می بارد.

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

پدرنالت

پَدَرنالت! عَجَب نارامَه* سَنگا*
که کی قایِل* شَوَد اِی دِیل* ناخا*؟
برای یک نَفَس سیرَت بُبینَم*
سَرَم را خاکِ را* فَرشَ است و امّا:
نِگاهَت پُشت دَرها سَنگ می زد
مَبادا چَشم مَن اُفتَد به دَرها
تورا می بُردو گَر در آسُمانا*
مَنَم شاهِین بودَم شاید که پِیدا
مِیَانی اَبرُها دُورَاز هَیاهُو
دَراغوشی سِتاره پیش دَریا
ـ ـ ـ
شَبا* روزا* رَه* اِد ما پَی نَمُفتُم*
جُدا، بَن بَن* کَدی توتی* دَ هرجا

بامیان
24/سنبله/1389

ـــــــــــــــــــــــــ
* نارامَه: سرسخت،بی رحم  
* سنگا: سنگ ها
* قایل: قانع
* دیل: دل
* ناخا: نا خواه، ناراضی
* بُبینَم: ببینم 
* را: راه
* آسُمانا: آسمان ها
* شبا: شب ها
* روزا: روزها
* اِد پی نَمُقتُم: هزگزنمی فهمم
* بَن بَن: بند بند
* توتی: توته توته، بُرش بُرش، قطعه قطعه

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

چه چاره؟!

… زد صدا دیشب نفهمیدم ستاره

بود یا وَهمی سَرَازنَو، من دوباره

جُل* شُدم، ققروق_* خشک صحرا

بسته،* تاری هرپلاسم تیغ و داره

ناق* میخندم به روی زندگانی

زندگی دورَست و شب، امّا چه چاره

میشود: یک روز قسمت کرد باهم

آسمان_ از صداقت گر بذاره؟

باز مهتاب ام که شاید مهربانی

سهم ماکردی و در باغ_ ستاره

ـ ـ ـ

لحظه هایم زیر_ پاهای محالی

خورد گردیدندو من از استخاره


بامیان

1389/سنبله/22

ــــــــــــــــــــ

* جُل: فرش و لباس کهنه
* ققروق: قاق، خیلی خشک شده، (بیشتر برای نباتات و علف های که زیر شعاع آفتات خشک میشود، مورد استفاده است.
* بَسته: کامل، تمام، سراسر
* ناق: بیهوده، واهی، پوچ

نوت: کلمات که در بالا آورده شده، کلمان عامیانه از زبان مردم مناطق مرکزی افغانستان است. «هزاره ها»

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

جسد

تو رفت_ پیش پاهایت چه سد میشد؟

ندیدی یا نخواستی؟ وقت رد میشد


به یالت چنگ زد، لبریز دلتنگی


نگاهش پر زخواهش جذرو مد میشد


به فرسنگ_ تمنا بست و راهت را


سر_ هر خاروخس زیر_ لگد میشد


تو میرفتی هوای_ عاشق_ کم کم


مردد آغوش_ دستان سرد میشد


نیاورد پیش رو امید "نَومیدش"*


که هر چه ردبرد دنیای بد میشد

ـ ـ ـ

کنون جای_ قدمهایت که با مه رفت


رها! اندر سرایت، مرد جسد میشد


بامیان

1389/5/13

ــــــــــــ
*نَومِیدش: ناامیداش؛ مأیوس شده

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

عابرباران

قطره قطره میشمردم
شبنم روی پلکان سحر.

سخت تیره خوابید بود،
                           شب!
درهجوم دستان ملخ آسایی
که شبنم ها را به زندان میکشید.
ونوری تنگ میراند،
                          نفس هایش
برگلوگاه مرگ!
...
حکایت باران را،
              در انتهای وجود
              وابتدای حضور...،
                              عابرباران

بامیان
1389/5/25

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

خنده ی سیاه زمان


شب حادثه ائیست:
که شعرهایم
سپیدهایم
غزلهایم
در شکوفه هایی خنده ی سیاه زمان
نشسته برلبان سرد
         مرد دیار عدم می کشد.
مهتاب مُردَ است،
دربستر زمان
                  جاریِست سیل مردگی هایش
سیب هایت را مبند به شاخه ی سوخته،
 بوی آتش می دهد
طعم صد کره ی داغ
برگ که خلاصه ی زجّه های خویش اند.

خندهایم
شوخی هایم
پرپر نفسهای بی انتهای مردگی هاست
تا روزی-
رودی شود،  
                 آزاد
سوارِ بال های سفید کبوتران
رقص کنان
   بر مزارش نوحه بخواند.
مهتاب مُردَ است،
در بستر زمان
              جاریِست سیل مردگی هایش

30/4/1389 
بامیان

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

خاطرات یخ بندان

که ماه شب
لبانش را می خواباند،
                      کنار پنجره
براندام چوبین پیچک منتظر
است،
       ساعت احتضار من
درتنگِ شکسته، یک ماهی...

می بینم
سفید، سفید در دست شاخه ها می نشینی
به تعظیمت میرود سر، فرو
سرد
     سرد
یخ می زند، کوچه
شیردانی از یخ کناری چشمان من.
کمی آتش بزن،
                 به گامهایت
 که در تختخواب جامانده است.

دیریست
ماه هم، همخواب پیچک نشد
شاید!
یخ بندان شوم
جنوب قطب خیالت،
            در سراب مرگ.




5/4/1389
بامیان